لاله های بی نام

  

شهد شیرین شهادت که به جامت کردند          سکه سلطنت عشق به نامت کردند

لاله را از رگ تو رنگ و    جلایی     دادند           نور ظلمت شکنی پرتو  نامت  کردند

همه گفتند نرو،  عشق  پیامت    میداد           عید ذبح است بیا،قرعه به نامت کردند

قلم پای تو چون جوهری از خون بگرفت            ثبت در  دفتر   عشاق  دوامت   کردند

از رخ لاله  و  داغ  دل   آن    لاله وشان             بیرق عشق گرفتند و به بامت   کردند

سرمه چشم دلم خاک سر کوی تو شد            در برشاه ولایت   چو      غلامت کردند

رفته بودم که زگل از تو   نشانی گیرم              شمع وپروانه وگل هر سه سلامت کردند 

  

عکس شهید گمنام - قافله شهداء

/ 4 نظر / 2 بازدید
سیدعلی اسلامی

امشب دل من آسمان را خسته کرده یاد شهیدان این دلم را جبهه کرده اما ای کاش نفسم لحظه ای وا می نهادم تا چون شهیدان بر درت پا می نهادم افسوس دورم ز حال جبهه و جنگ حب ریاست کرده ام چون تکه ای سنگ از یاد من جنگ و شهادت کوچ کرده یاد گناه عقبی ی من را پوچ کرده دردا گل اخلاص من فصلش نمی مرد در جبهه اشک و ریا شیطان نمی برد [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سیدعلی اسلامی

دراین کویر محض به باران نمی رسم آنقدر کافرم که به غیر از نگاه عشق باور نمی کنم نه به ایمان نمی رسم بالی بده به وسعت هفت آسمان مرا من هرچه می پرم به شهیدان نمی رسم عمری اسیر این دل مردابیم شدم غرقم میان خودکه به طوفان نمی رسم پژمرده ام زآه زمستانی خودم با این خزان دگر به بهاران نمی رسم یک دم بدم و جان دوباره بده مرا با جسم وجان مرده به جانان نمی رسم بااین دل شکسته و این روح خسته ام آشفته ام چنان که به سامان نمی رسم

سیدعلی اسلامی

[گل][گل][گل][گل] با سلام وبا تشکر از اظهار لطفتان به این حقیر و التماس دعا

سیدعلی اسلامی

شبای جمعه که میشه دلا بهونه میگیره هر کی میاد سر یه قبر ازش نشونه میگیره یکی سر قبر پدر یکی کنار مادرش یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش امایه مادرغمگین و آرام میاد کنارشهید گمنام یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره آرو میاد میشینه و سر روی سنگش میذاره میگه تو جای بَچمی گوش بده به حرفای من از بس که اینجا اومدم درد اومده پاهای من آخر نگفتی کسی رو داری یاکه مث من بی کس و کاری مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه غروب پنجشنبه بیاد به قبرتو تکیه کنه غصه نخور من مادرت منم همیشه یاورت نمیذارم تنها بشی مدام میام بالا سرت از تو چه پنهون یه بچه دارم چند ساله از اون خبر ندارم آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره موقع جبهه رفتنش ساعتی که میخواست بره از اون لباس خاکی و از اون پیام آخرش هرقدمی میرفت جلو نگا میکرد پشت سرش دیگه نیومد رفت ناپدید شد چشام به درب خونه سفید شد... دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم بس که دلم شور میزنه نصفه شب از خواب میپرم کاشکی بود و نگاه میکرد یزید سرش رفت بالا دار سزای اعمالشو دید لکه ننگ روزگار من مطمئنم الآن اگر بود سرگرم شادی از این خبر بود.